‘دسته‌بندی نشده’ Category

  1. The Final Cut

    اسفند ۱۵, ۱۳۹۵ توسط علیرضا

    -ای بابا چقدر سخت شد همه چیز. باز که تو نقطه ی شروعی. منو ببین یه لحظه. تو همینی. همین. همه ی تلاشتو کردی.

    – آره ولی بازم تقصیر منه. من این حقو نداشتم.

    -معلومه که این حقو نداشتی. معلومه که دیگه آدم خوبی نیستی. دیگه پاک نیستی. دیگه عذابایی هست که هر چی بشه تا ابد رو دلت می مونن. اما خب اینو هم یادت باشه. تو هیچ وقت آدمی نبودی که شکست بخوری. وقتی زمین خوردی، همیشه پا شدی. ببین، هر کار می کنی بکن، اما فقط، خواهش می کنم تهش پاشو.

    و جنون سرازیز شد از هر سو.


  2. کنجد

    خرداد ۲۹, ۱۳۹۵ توسط علیرضا

    دور میزیم، یهو مریم یه خبر عجیب می ده. من اول نمی فهمم. بعدش می بینم زهرا داره از چشاش اشک میاد. آره از چشای منم می خواد اشک بیاد. جلوشو می گیرم، مثل همیشه هیچ واکنشی نشون نمی دم چون اگه چیزی بگم زرتی اشکام می ریزه بیرون. خیلی وقت بود انقدر احساساتی نشده بودم. نمی دونم چرا. ولی هر وقت فکر می کنم بهش همین طور می شم باز.

    آره. کاش اینجا رو بخونی یه روزی.

    پریروز می خواستم خودم رو بکشم. خیلی وقتا می خوام. واقعیتش اینه که خیلی وقت بود از این فکرا اومده بودم بیرون. اما حال بد خبر نمی کنه. خیلی وقت بود دیگه به خودم گفته بودم علیرضا تو خودتو نمی کشی، با اینکه دوست داری نباشی. برام یه اصل شده بود که انقدر به مردن فکر نکنم. به زندگی فکر کنم. اما برای بار دوم، حال بد خبر نمی کنه. خیلی وقتا می خوام خودمو بکشم. هر دفعه به یه چیزایی فکر می کنم. به اینکه که چقدر بدبختی تو زندگی این و اون هست و من حق ندارم با مردنم یکی دیگه اضافه کنم بهشون. به زهرا فکر می کنم، اینکه اون قراره تا آخر عمر خودشو سرزنش کنه، شاید دیگه نتونه بره خارج. شاید حال همه بد شه. به مامان بابام فکر می کنم. می تونم تصور کنم بابام رو، که انقدر محکمه بهم بریزه. هر کی برای خودش فکر کنه چه باید می کرده و نکرده. اما کسی کم نذاشته برای من. منم حق ندارم اذیتشون کنم.

    اما گاهی این حسه انقدر گنده ست. که می گذرم و فقط به رفتن فکر می کنم. هر چی سعی می کنم دلمو به رحم بیارم نمیشه. این دفه اما به تو فکر کردم. تو هیچی از این رنج و درد ها رو ندیدی. خیلی باید بی رحم باشم که از نقطه ی شروعت یک غم رو به محیطت تحمیل کنم. نه، من باید باشم اون روزی که تو بهم نیاز داری. باید باشم که بازی کنیم با هم. باید باشم اون روزی که از دست مامان بابات اعصابت خورده به من مسج بدی. باید اون روزی که عاشق می شی رو ببینم. باید وقتی اشک می ریزی بهت بگم درست میشه. شایدم هیچ وقت این روزا نیاد. شاید این بچه با داییش نره. شاید مامانت بهت بگه مثل من نشی هیچ وقت. شاید از من خوشت نیاد. شاید خیلی دور بشیم. شاید من باز رول اون آدم ساکت و بی مسئولیت رو بازی کنم. اما باید باشم برات.

    چون نمی دونم چرا، نمی دونم چرا انقدر عزیزی برام. اونقدری که تا حالا چنین حسی نداشتم. شاید تا همین چند وقت پیش از بس مامانتو ندیده بودم فراموشش کرده بودم.

    مسج اومد:

    “علیرضا از دایی یک نقطه به دایی یک کنجد ارتقاء درجه پیدا کردی.”


  3. What if you find out I am human too

    اسفند ۲۲, ۱۳۹۴ توسط علیرضا

    • علیرضا پرنده، پرنده.
    • کو؟
    • اون سیاهه رو تیر برق. الان پرید.
    • چشاتو ببند. فکر کن اون پرنده ای. بالای شهر. باد می خوره تو صورتت. رهایی. رهای رها. از اون بالا همه آدما رو می بینی. همه چیزو می بینی. اما جزوش نیستی. جزوی از این کثیفی نیستی. تو فقط پرواز می کنی. دیگه مجبور نیستی با هیچ آدمی برخورد داشته باشی. دیگه مجبور نیستی ناراحت یا خوشحال شدی. دیگه مسئولیتی نداری. باد رو حس می کنی تو گوشات؟

    [صدای خنده از دور]

    • علیرضا *سخلی بخدا

    اما من جدی گفتم. جدی گفتم. خسته م. از انسان بودن.

    می رم. جدی می رم. می رم که دیگه هیچ تلفنی تهدیدم نکنه. دیگه له نشم.

    می رم. می رم که شاید یکی بگه ا، اونم آدم بود. اونم شخصیت داشت. اونم آدم بود اشتباه می کرد. اونم چاره ای نداشت. اونم خسته بود. اونم آدم بود. فقط دلش نمیومد به کسی چیزی بگه. شایدم نمی تونست به کسی چیزی بگه. طبیعتش بود. طبیعتش. هر چی می کشید از طبیعتش بود. طبیعتی که کسی نفهمید.

    خسته م. از آدم ها. از شتر ها. شتر های آبی و زرد و سفید و مشکی. خسته م. از زمین. از آسمون و انقدر بزرگ شدم که نخوام تیغ به رگم بذارم. تیغو به زندگیم می زنم. به آینده م.