‘دسته‌بندی نشده’ Category

  1. سلب آسایش یک شیر وحشی

    آبان ۲۰, ۱۳۹۴ توسط علیرضا

    به خودم میام. چند ساعته رو تخت دراز کشیدم و به سقف خیره م. گاهی هم اون وسطا مسج هامو چک کردم. درد می کشم. خیلی وقته درد می کشم. دردی هم نیست که بشه لذت برد ازش. هیچ وقت فکر نمی کردم نیاز های زندگیم انقدر بیسیک بشه. اینکه مثلا اگه شد گاهی آسایش داشته باشم. تقویم ذهنمو ورق می زنم. آخرین روزی که تا شب به گوه کشیده نشد کی بود؟ یادم نمیاد. و من هنوز می جنگم. مثل یه اسب زخمی. خیلی زخمی. طوری که دیگه وقتی یکی بزنه تو گوشم هم باید چند ساعت ریکاور شم. نه تقصیر منه نه تقصیر کس دیگه. یک سری چیزا اشتباهه فقط. مثل کسی که تصادف می کنه و فلج میشه. شاید موقع تصادف حق انتخاب داشته. شاید بی توجه بوده. اما تصادف تصادفه. تقصیر کسی نیست. حالا هی دنبال کسی بگرد که انگشتتو به سمتش دراز کنی. آسایش با آرامش فرق داره. یا حداقل تو ذهن با تعاریفی که از این کلمه ها دارم. آرامش یه چیزی در ازتباط با خود آدمه. مثلا من آدمیم که در تمام آشوب ها و … آرامش دارم. اما آسایش یه چیز بیرونیه. که ماه هاست به جای پیشرفت توی کار و زندگی و هر چیز دیگه ای دارم فقط یک چیزو درست می کنم. آسایشم رو.

    با من بحث نکنید. نگید تو زندگی هیچ کس آسایش نیست و اینا همیشه هست و … نگید.

    large

    من سخت نمی گیرم. زندگی به من سخت می گیره. اتفاقا من خیلی راحت می گیرم. اما هر چی راحت تر می گیرم، بد تر میشه.

    و بد تر از همه ی اینا اینه که انگشتا رو به منه. تهشم آدم بده منم. و اونقدر منفعلم که حتی نقش آدم بد رو که بهم پرتاب می شه رو می پذیرم.

    باشه.

    خدایی هم هست.

    حداقل میشه به این خوش بود که دنیا محل گذره. و مرگ…

    چه نعمت خوبیه مرگ.

    خداحافظ دنیای واقعی، دنیای سیاه ذهن من سفید تر از واقعیته.


  2. عادت نکن

    آبان ۷, ۱۳۹۴ توسط علیرضا

    آدم آخرش تنهاست.

    خیلی عادت نکن به عدم تنهاییت.


  3. مهم نیست، هیچ چیز

    شهریور ۲۸, ۱۳۹۴ توسط علیرضا

    تعریف زندگی برای من از بچگی استرس بوده.

    خیلی می شنیدم. استرس. استرس کنکور برای آدم بزرگا. استرس فلان چیز. همیشه فکر می کردم چرا من استرس ندارم. اما کم کم فهمیدم من همیشه استرس دارم. همه چیز استرس. هر چیز کوچیکی، هر اشتباهی، هر مسئله ای طوری منو اذیت می کرد که از حالت عادی خارج می شدم.

    از وقتی یادم میاد باهاش جنگیدم. “اروم باش علیرضا” . نشد، و وقتی نشد راه حل رو بدن من انتخاب کرد. وقتی استرس حذف نمیشه، اهمیت موضوعات که کم میشه.

    بی خیال شدم. بی خیال چیز های مهم. بی خیال چیز هایی شدم که منو تا درد فیزیکی اذیت می کرد.

    چقدر سخته، وقتی می گذری از کنار چیزی که برات مهمه.

    نه؟

    کاش یه گوشه ای، واقعا آرامش بود. منی که هیچ وقت دنبال آرامش نبودم، می گم که کاش فقط یه گوشه آرامش بود. یه گوشه توی خود آدم.

    شاید اصلا مشکل نبودن اون گوشه ست. شاید همه همینقدر اضطراب دارن و اون گوشه رو دارن.

    گوم، گوم، گوم، گوم، گوم و صد گوم پر فشارِ دیگه در ثانیه ای که کاش هیچ ثانیه ای نبود. کاش تمام این خون توی این رگ نبود.

    کاش های الکی

    اسید، اسید، دل درد، گوم، اسید، اسید، سر درد، گوم، بی خیال، گوم، اسید، هدفون، گوم، سر درد، اسید، متال، هدفون، گوم، آه، کمی آرامش در بی آرامش ترین موسیقی جهان. آه. خمارم، فریاد بکش.