‘دسته‌بندی نشده’ Category

  1. مهم نیست، هیچ چیز

    شهریور ۲۸, ۱۳۹۴ توسط علیرضا

    تعریف زندگی برای من از بچگی استرس بوده.

    خیلی می شنیدم. استرس. استرس کنکور برای آدم بزرگا. استرس فلان چیز. همیشه فکر می کردم چرا من استرس ندارم. اما کم کم فهمیدم من همیشه استرس دارم. همه چیز استرس. هر چیز کوچیکی، هر اشتباهی، هر مسئله ای طوری منو اذیت می کرد که از حالت عادی خارج می شدم.

    از وقتی یادم میاد باهاش جنگیدم. “اروم باش علیرضا” . نشد، و وقتی نشد راه حل رو بدن من انتخاب کرد. وقتی استرس حذف نمیشه، اهمیت موضوعات که کم میشه.

    بی خیال شدم. بی خیال چیز های مهم. بی خیال چیز هایی شدم که منو تا درد فیزیکی اذیت می کرد.

    چقدر سخته، وقتی می گذری از کنار چیزی که برات مهمه.

    نه؟

    کاش یه گوشه ای، واقعا آرامش بود. منی که هیچ وقت دنبال آرامش نبودم، می گم که کاش فقط یه گوشه آرامش بود. یه گوشه توی خود آدم.

    شاید اصلا مشکل نبودن اون گوشه ست. شاید همه همینقدر اضطراب دارن و اون گوشه رو دارن.

    گوم، گوم، گوم، گوم، گوم و صد گوم پر فشارِ دیگه در ثانیه ای که کاش هیچ ثانیه ای نبود. کاش تمام این خون توی این رگ نبود.

    کاش های الکی

    اسید، اسید، دل درد، گوم، اسید، اسید، سر درد، گوم، بی خیال، گوم، اسید، هدفون، گوم، سر درد، اسید، متال، هدفون، گوم، آه، کمی آرامش در بی آرامش ترین موسیقی جهان. آه. خمارم، فریاد بکش.


  2. Accidental homicide of a lotus

    شهریور ۲۶, ۱۳۹۴ توسط علیرضا

    • تو از اول انقدر عاقل بودی یا عاقل شدی دکتر؟

    حرفای تکراری، تکراری، تکراری. پست های تکراری، مریضی های تکراری

    Borderline Personality Disorder که فقط اسمش جدیده برام اما حسش، یه عمر حسش کردم

    • نه علیرضا بایپولار نیست
    • نه تو مریض نیستی
    • باید بری روان شناس
    • تو بوردرلاین نیستی، مگه دکتر دیاگنوزت کرده؟

    Anxiety،

    Disorder, Disorder, Disorder

    فکر می کردی خیلی ذهن عمیقی داری ولی می ترسی بری مواجه شی با اینکه یه بیمار بودی، فقط.

    “Crazy isn’t being broken, or swallowing a dark secret. It’s you, or me, amplified. If you ever told a lie, and enjoyed it. If you ever wished you could be a child, forever…”

    Girl, Interrupted

    پراکنده، پراکنده، پراکنده

    من و زندگیم، که هیچ کس نفهمیدم، هیچ وقت، هیچ کس. حتی سروش لشکری هم رپی نخوند که احساس ارتباط کنم باهاش. وقتی چاقو رو بر می داری و کسی رو می کشی… تو قاتل نیستی، هر چیزی دلیلی داره. نمی شه. نمی شد. دست من نبود، مثل یک حادثه. یک حادثه ای که با اختیار شروع شد اما جبر بهش حاکم شد.

    حالا هم دارم می گم علیرضا کی انقدر ضعیف شدی که بیای بنویسی “کسی من رو نفهمید”، چقدر کلیشه، کلیشه، کلیشه.

    اسم بذار، برچسب، کلیشه، عاقل، مریض، پراکنده، کلیشه… ولی اینا هیچ کدوم توصیف نخواهند کرد، چون منم که دارم این زندگی رو با خودم می کِشم و شما تماشا چی هستید، و واقعا آیا غیر از اینه؟ چطور می تونم این همه حس و درد رو بیارم توی نوشته، در حالی که خودم هم وحشت می کنم از فکر کردن به حس هام؟

    اه، چقدر زار زدن، نق نق کردن، همش غم، همش غم، خسته شدید انقدر از غم هام خوندید، چقدر خسته شدید، چقدر…

    چقدر خسته شدم از خودم که هر روز خودم رو می بینم، چقدر خسته م از خودم، از وجدانی که هیچ وقت نمی میره و وقتی می کُشه درد می کِشه، دردی بیشتر از درد مردن. حالا بگو کارما، کارما، کارما. بیا صحبت نکنیم در مورد کارمایی که قراره بعدا گرفتار من بشه. من همین الان که تیغو برداشتم و به جای کشتن خودم یکی دیگه رو می کشم کارما ه. کارما ای که یه روز کشته شدم و فکر کردم مجرم، قاتله. قاتل بیچاره ست. بی چاره، و کم کم وجدانش می میره، به خاطر یک حادثه. تو می مونی، پیروز، چون کشته شدی. اون بازنده می مونه، چون کشته.

    یادمه وقتی اون سیب زمینی ها رو با سس پرت کردم سر صورت م.ه.، انتظار داشتم فحش بده، عصبانی باشه، اما اس ام اس داد نمی دونی چقدر بدبختم. نمی دونم شایدم داده بود چقدر بدبختی. اما من یادمه گفته بود بدبختم. دوست دارم این طوری یادم باشه، که چنین روزی بفهمم من چقدر بدبختم.

    رادیو جوان یه برنامه ای داره یه سری مجرم رو میاره و روان شناسیش می کنن، چقدر پستن، هر چی طرف می گه من بدبخت بودم این کارو کردم، اشتباه کردم، اینا می گن داره با احساسات ما بازی می کنه که تبرعه شه. فاک یور جاجمنت صدا و سیما.

    چقدر دنیا عجیبه، چقدر هر چیزی اون طوری که فکر می کنیم نیست.

    پ.ن.۱ خیلی وقت ها خیلی از شما دوستانی که اینجا رو می خونید و می خوندید منو فهمیدید در زمینه هایی و بهم دلگرمی دادید و منو نجات دادید، منظورم از نفهمیدن این نیست که شما نفهمیدید. شما عزیزید، منظورم فهمیدن کلی ه. چون حتی خودم هم هیچ وقت نفهمیدم.

    پ.ن.۲ همه ی این ها برای مظلوم نمایی و در رفتن از مجازات نبود، برای این بود که باید این حس ها رو می گفتم، من مستحق مجازاتم.


  3. بمیرد، تا انتها

    شهریور ۹, ۱۳۹۴ توسط علیرضا

    .:هوالرحمن:.

    این نوشته در تاریخ ۹ آبان ۹۳ نوشته شده است و منتشر نشده:

    باخت. او باخت. جنگید و باخت، حالا زخمی روزگار است. افتاده در سنگر، کسی به دادش نمی رسد. منتظر است. منتظر است که بمیرد. تا ابد منتظر است که بمیرد.
    بمیرد.
    تا انتها.

    من نمی فهمم کجای درد زیباست که انسانی که کشیده باشدش رهایش نمی کند. من نمی دانم چرا دلم نمی چسبد به دو روز هوای خوش.

    من نمی فهمم چرا در ماه چند وعده گذشته مرا می درد. پاره می کند. بلندم می کند و پایین می کوبد. و تنها چیزی که می خواهم، یک دقیقه از آن جهنمی است که در آن بودم.

    آخر این راه کجاست؟ همیشه در رابطه ها این سوال می شود اما من در رابطه با خودم می پرسم. حالا که همه را از خود دور کردم. آخر این رابطه کجاست؟ آخر غم کجاست؟ آیا قرار است خودکشی کنم؟ نمی خواهم. قرار است پوچ بمیرم؟ چه ارزشی دارد؟

    قرار بود دنیا را دوباره ببینم. افسردگی کنار رفته بود. اما نشد. همه چیز بازگشت. شیطان قوی تر از آن بود. سیاهی تمام نفوذش را کرد. من راحت ترم سرد و غمگین و بی مسئولیت. من راحت ترم تنها. من راحت ترم با آرزو هایم تا واقعیت هایم. من راحت ترم با فکر کردن تا عمل کردن. من راحت ترم با سیگار تا هوا.

    نمی دانم تا کی… انگار که هجده سال زندگی کردم و حالا قرار است تا آخر عمر در خاطره ی آن هجده سال زندگی کنم.

    هنوز فلش بک می زنم. هنوز فقط فلش بک ها برایم اشک می آورد. زندگی امروز من برایم حسی ندارد. من یک مازوخیست ذهنی ام. یک پسیمیست. من یک بیمار روانی ام و به درمان روانی اعتقادی ندارم. می شود یکی من را بردارد و ببرد پیش یک روانشناس؟ می شود؟