بمیرد، تا انتها

۹ شهریور ۱۳۹۴ توسط علیرضا

.:هوالرحمن:.

این نوشته در تاریخ ۹ آبان ۹۳ نوشته شده است و منتشر نشده:

باخت. او باخت. جنگید و باخت، حالا زخمی روزگار است. افتاده در سنگر، کسی به دادش نمی رسد. منتظر است. منتظر است که بمیرد. تا ابد منتظر است که بمیرد.
بمیرد.
تا انتها.

من نمی فهمم کجای درد زیباست که انسانی که کشیده باشدش رهایش نمی کند. من نمی دانم چرا دلم نمی چسبد به دو روز هوای خوش.

من نمی فهمم چرا در ماه چند وعده گذشته مرا می درد. پاره می کند. بلندم می کند و پایین می کوبد. و تنها چیزی که می خواهم، یک دقیقه از آن جهنمی است که در آن بودم.

آخر این راه کجاست؟ همیشه در رابطه ها این سوال می شود اما من در رابطه با خودم می پرسم. حالا که همه را از خود دور کردم. آخر این رابطه کجاست؟ آخر غم کجاست؟ آیا قرار است خودکشی کنم؟ نمی خواهم. قرار است پوچ بمیرم؟ چه ارزشی دارد؟

قرار بود دنیا را دوباره ببینم. افسردگی کنار رفته بود. اما نشد. همه چیز بازگشت. شیطان قوی تر از آن بود. سیاهی تمام نفوذش را کرد. من راحت ترم سرد و غمگین و بی مسئولیت. من راحت ترم تنها. من راحت ترم با آرزو هایم تا واقعیت هایم. من راحت ترم با فکر کردن تا عمل کردن. من راحت ترم با سیگار تا هوا.

نمی دانم تا کی… انگار که هجده سال زندگی کردم و حالا قرار است تا آخر عمر در خاطره ی آن هجده سال زندگی کنم.

هنوز فلش بک می زنم. هنوز فقط فلش بک ها برایم اشک می آورد. زندگی امروز من برایم حسی ندارد. من یک مازوخیست ذهنی ام. یک پسیمیست. من یک بیمار روانی ام و به درمان روانی اعتقادی ندارم. می شود یکی من را بردارد و ببرد پیش یک روانشناس؟ می شود؟


۳ دیدگاه »

  1. saye می‌گه:

    بعضی وقتا باید خویشتن رو برداری بندازی رو کولت و بری ! حالا هر کجا.روانشناس …

    finding neverland
    GOD bless you

  2. mohsen.sh می‌گه:

    چقدر این جمله ات جالب بود :
    “من راحت ترم تنها. من راحت ترم با آرزو هایم تا واقعیت هایم”

    غیر قابل توصیف …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *