What if you find out I am human too

۲۲ اسفند ۱۳۹۴ توسط علیرضا

  • علیرضا پرنده، پرنده.
  • کو؟
  • اون سیاهه رو تیر برق. الان پرید.
  • چشاتو ببند. فکر کن اون پرنده ای. بالای شهر. باد می خوره تو صورتت. رهایی. رهای رها. از اون بالا همه آدما رو می بینی. همه چیزو می بینی. اما جزوش نیستی. جزوی از این کثیفی نیستی. تو فقط پرواز می کنی. دیگه مجبور نیستی با هیچ آدمی برخورد داشته باشی. دیگه مجبور نیستی ناراحت یا خوشحال شدی. دیگه مسئولیتی نداری. باد رو حس می کنی تو گوشات؟

[صدای خنده از دور]

  • علیرضا *سخلی بخدا

اما من جدی گفتم. جدی گفتم. خسته م. از انسان بودن.

می رم. جدی می رم. می رم که دیگه هیچ تلفنی تهدیدم نکنه. دیگه له نشم.

می رم. می رم که شاید یکی بگه ا، اونم آدم بود. اونم شخصیت داشت. اونم آدم بود اشتباه می کرد. اونم چاره ای نداشت. اونم خسته بود. اونم آدم بود. فقط دلش نمیومد به کسی چیزی بگه. شایدم نمی تونست به کسی چیزی بگه. طبیعتش بود. طبیعتش. هر چی می کشید از طبیعتش بود. طبیعتی که کسی نفهمید.

خسته م. از آدم ها. از شتر ها. شتر های آبی و زرد و سفید و مشکی. خسته م. از زمین. از آسمون و انقدر بزرگ شدم که نخوام تیغ به رگم بذارم. تیغو به زندگیم می زنم. به آینده م.


بدون دیدگاه »

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *