الهی تو گواهی، خدایا تو پناهی

۹ تیر ۱۳۹۶ توسط علیرضا

نگاه،

صدای جلز و ولز از سرِ سوختن یا سوختنِ سر.

نگاه، این دفعه به دوردست، به شهر، که هیچ نمی داند، خاکستری و پژمرده، خبر ندارد مردم در زیر سنگ نور می سازند.

نگاه،

سیاه چاله ای به عمق شکستن تمام ابعاد، به عمق خم کردن تمام واقعیت ها، به عمق بی انتها

منظومه ی کهرباییِ گردان به دور بی انتها که کشیده می شود به سمت سیاهی.

آسمان،

آسمانی از زیتون و قهوه، خوشمزه ترین تلخ ها.

افقی که از شرق تا غربش خورشیدی غروب کرده.

منظومه ی رنگ ها می رقصند و به سیاهچاله می ریزند و در این میان سیاهچاله ای به سیاهچاله می افتد.

 


۷ دیدگاه »

  1. Yasaman می‌گه:

    از واقعیت خیلی قشنگتر بود..

  2. ارمیا می‌گه:

    سلام
    باورش برام سخته که تو ممکنه هنوز هم اینجا بنویسی!
    و لابد برای تو هم باورش سخت باشه که من هنوزم به اینجا سر میزنم!

    اما مهم اینجاست!
    و تو که هستی!
    و اینکه سخت ترین چیزها رو هم میشه باور کرد!!!

    دلم حرف زدن با تو میخواد!
    ولی خب به درک!!!

  3. ارمیا می‌گه:

    فقط یه چیزی…

    خوبی؟؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *