1. What if you find out I am human too

    نوشته شده در ۲۲ اسفند ۱۳۹۴, ساعت ۰۹:۲۹

    • علیرضا پرنده، پرنده.
    • کو؟
    • اون سیاهه رو تیر برق. الان پرید.
    • چشاتو ببند. فکر کن اون پرنده ای. بالای شهر. باد می خوره تو صورتت. رهایی. رهای رها. از اون بالا همه آدما رو می بینی. همه چیزو می بینی. اما جزوش نیستی. جزوی از این کثیفی نیستی. تو فقط پرواز می کنی. دیگه مجبور نیستی با هیچ آدمی برخورد داشته باشی. دیگه مجبور نیستی ناراحت یا خوشحال شدی. دیگه مسئولیتی نداری. باد رو حس می کنی تو گوشات؟

    [صدای خنده از دور]

    • علیرضا *سخلی بخدا

    اما من جدی گفتم. جدی گفتم. خسته م. از انسان بودن.

    می رم. جدی می رم. می رم که دیگه هیچ تلفنی تهدیدم نکنه. دیگه له نشم.

    می رم. می رم که شاید یکی بگه ا، اونم آدم بود. اونم شخصیت داشت. اونم آدم بود اشتباه می کرد. اونم چاره ای نداشت. اونم خسته بود. اونم آدم بود. فقط دلش نمیومد به کسی چیزی بگه. شایدم نمی تونست به کسی چیزی بگه. طبیعتش بود. طبیعتش. هر چی می کشید از طبیعتش بود. طبیعتی که کسی نفهمید.

    خسته م. از آدم ها. از شتر ها. شتر های آبی و زرد و سفید و مشکی. خسته م. از زمین. از آسمون و انقدر بزرگ شدم که نخوام تیغ به رگم بذارم. تیغو به زندگیم می زنم. به آینده م.


  2. سلب آسایش یک شیر وحشی

    نوشته شده در ۲۰ آبان ۱۳۹۴, ساعت ۱۴:۴۱

    به خودم میام. چند ساعته رو تخت دراز کشیدم و به سقف خیره م. گاهی هم اون وسطا مسج هامو چک کردم. درد می کشم. خیلی وقته درد می کشم. دردی هم نیست که بشه لذت برد ازش. هیچ وقت فکر نمی کردم نیاز های زندگیم انقدر بیسیک بشه. اینکه مثلا اگه شد گاهی آسایش داشته باشم. تقویم ذهنمو ورق می زنم. آخرین روزی که تا شب به گوه کشیده نشد کی بود؟ یادم نمیاد. و من هنوز می جنگم. مثل یه اسب زخمی. خیلی زخمی. طوری که دیگه وقتی یکی بزنه تو گوشم هم باید چند ساعت ریکاور شم. نه تقصیر منه نه تقصیر کس دیگه. یک سری چیزا اشتباهه فقط. مثل کسی که تصادف می کنه و فلج میشه. شاید موقع تصادف حق انتخاب داشته. شاید بی توجه بوده. اما تصادف تصادفه. تقصیر کسی نیست. حالا هی دنبال کسی بگرد که انگشتتو به سمتش دراز کنی. آسایش با آرامش فرق داره. یا حداقل تو ذهن با تعاریفی که از این کلمه ها دارم. آرامش یه چیزی در ازتباط با خود آدمه. مثلا من آدمیم که در تمام آشوب ها و … آرامش دارم. اما آسایش یه چیز بیرونیه. که ماه هاست به جای پیشرفت توی کار و زندگی و هر چیز دیگه ای دارم فقط یک چیزو درست می کنم. آسایشم رو.

    با من بحث نکنید. نگید تو زندگی هیچ کس آسایش نیست و اینا همیشه هست و … نگید.

    large

    من سخت نمی گیرم. زندگی به من سخت می گیره. اتفاقا من خیلی راحت می گیرم. اما هر چی راحت تر می گیرم، بد تر میشه.

    و بد تر از همه ی اینا اینه که انگشتا رو به منه. تهشم آدم بده منم. و اونقدر منفعلم که حتی نقش آدم بد رو که بهم پرتاب می شه رو می پذیرم.

    باشه.

    خدایی هم هست.

    حداقل میشه به این خوش بود که دنیا محل گذره. و مرگ…

    چه نعمت خوبیه مرگ.

    خداحافظ دنیای واقعی، دنیای سیاه ذهن من سفید تر از واقعیته.


  3. عادت نکن

    نوشته شده در ۷ آبان ۱۳۹۴, ساعت ۰۹:۴۰

    آدم آخرش تنهاست.

    خیلی عادت نکن به عدم تنهاییت.