1. Accidental homicide of a lotus

    نوشته شده در ۲۶ شهریور ۱۳۹۴, ساعت ۱۰:۱۹

    • تو از اول انقدر عاقل بودی یا عاقل شدی دکتر؟

    حرفای تکراری، تکراری، تکراری. پست های تکراری، مریضی های تکراری

    Borderline Personality Disorder که فقط اسمش جدیده برام اما حسش، یه عمر حسش کردم

    • نه علیرضا بایپولار نیست
    • نه تو مریض نیستی
    • باید بری روان شناس
    • تو بوردرلاین نیستی، مگه دکتر دیاگنوزت کرده؟

    Anxiety،

    Disorder, Disorder, Disorder

    فکر می کردی خیلی ذهن عمیقی داری ولی می ترسی بری مواجه شی با اینکه یه بیمار بودی، فقط.

    “Crazy isn’t being broken, or swallowing a dark secret. It’s you, or me, amplified. If you ever told a lie, and enjoyed it. If you ever wished you could be a child, forever…”

    Girl, Interrupted

    پراکنده، پراکنده، پراکنده

    من و زندگیم، که هیچ کس نفهمیدم، هیچ وقت، هیچ کس. حتی سروش لشکری هم رپی نخوند که احساس ارتباط کنم باهاش. وقتی چاقو رو بر می داری و کسی رو می کشی… تو قاتل نیستی، هر چیزی دلیلی داره. نمی شه. نمی شد. دست من نبود، مثل یک حادثه. یک حادثه ای که با اختیار شروع شد اما جبر بهش حاکم شد.

    حالا هم دارم می گم علیرضا کی انقدر ضعیف شدی که بیای بنویسی “کسی من رو نفهمید”، چقدر کلیشه، کلیشه، کلیشه.

    اسم بذار، برچسب، کلیشه، عاقل، مریض، پراکنده، کلیشه… ولی اینا هیچ کدوم توصیف نخواهند کرد، چون منم که دارم این زندگی رو با خودم می کِشم و شما تماشا چی هستید، و واقعا آیا غیر از اینه؟ چطور می تونم این همه حس و درد رو بیارم توی نوشته، در حالی که خودم هم وحشت می کنم از فکر کردن به حس هام؟

    اه، چقدر زار زدن، نق نق کردن، همش غم، همش غم، خسته شدید انقدر از غم هام خوندید، چقدر خسته شدید، چقدر…

    چقدر خسته شدم از خودم که هر روز خودم رو می بینم، چقدر خسته م از خودم، از وجدانی که هیچ وقت نمی میره و وقتی می کُشه درد می کِشه، دردی بیشتر از درد مردن. حالا بگو کارما، کارما، کارما. بیا صحبت نکنیم در مورد کارمایی که قراره بعدا گرفتار من بشه. من همین الان که تیغو برداشتم و به جای کشتن خودم یکی دیگه رو می کشم کارما ه. کارما ای که یه روز کشته شدم و فکر کردم مجرم، قاتله. قاتل بیچاره ست. بی چاره، و کم کم وجدانش می میره، به خاطر یک حادثه. تو می مونی، پیروز، چون کشته شدی. اون بازنده می مونه، چون کشته.

    یادمه وقتی اون سیب زمینی ها رو با سس پرت کردم سر صورت م.ه.، انتظار داشتم فحش بده، عصبانی باشه، اما اس ام اس داد نمی دونی چقدر بدبختم. نمی دونم شایدم داده بود چقدر بدبختی. اما من یادمه گفته بود بدبختم. دوست دارم این طوری یادم باشه، که چنین روزی بفهمم من چقدر بدبختم.

    رادیو جوان یه برنامه ای داره یه سری مجرم رو میاره و روان شناسیش می کنن، چقدر پستن، هر چی طرف می گه من بدبخت بودم این کارو کردم، اشتباه کردم، اینا می گن داره با احساسات ما بازی می کنه که تبرعه شه. فاک یور جاجمنت صدا و سیما.

    چقدر دنیا عجیبه، چقدر هر چیزی اون طوری که فکر می کنیم نیست.

    پ.ن.۱ خیلی وقت ها خیلی از شما دوستانی که اینجا رو می خونید و می خوندید منو فهمیدید در زمینه هایی و بهم دلگرمی دادید و منو نجات دادید، منظورم از نفهمیدن این نیست که شما نفهمیدید. شما عزیزید، منظورم فهمیدن کلی ه. چون حتی خودم هم هیچ وقت نفهمیدم.

    پ.ن.۲ همه ی این ها برای مظلوم نمایی و در رفتن از مجازات نبود، برای این بود که باید این حس ها رو می گفتم، من مستحق مجازاتم.


  2. بمیرد، تا انتها

    نوشته شده در ۹ شهریور ۱۳۹۴, ساعت ۰۰:۱۵

    .:هوالرحمن:.

    این نوشته در تاریخ ۹ آبان ۹۳ نوشته شده است و منتشر نشده:

    باخت. او باخت. جنگید و باخت، حالا زخمی روزگار است. افتاده در سنگر، کسی به دادش نمی رسد. منتظر است. منتظر است که بمیرد. تا ابد منتظر است که بمیرد.
    بمیرد.
    تا انتها.

    من نمی فهمم کجای درد زیباست که انسانی که کشیده باشدش رهایش نمی کند. من نمی دانم چرا دلم نمی چسبد به دو روز هوای خوش.

    من نمی فهمم چرا در ماه چند وعده گذشته مرا می درد. پاره می کند. بلندم می کند و پایین می کوبد. و تنها چیزی که می خواهم، یک دقیقه از آن جهنمی است که در آن بودم.

    آخر این راه کجاست؟ همیشه در رابطه ها این سوال می شود اما من در رابطه با خودم می پرسم. حالا که همه را از خود دور کردم. آخر این رابطه کجاست؟ آخر غم کجاست؟ آیا قرار است خودکشی کنم؟ نمی خواهم. قرار است پوچ بمیرم؟ چه ارزشی دارد؟

    قرار بود دنیا را دوباره ببینم. افسردگی کنار رفته بود. اما نشد. همه چیز بازگشت. شیطان قوی تر از آن بود. سیاهی تمام نفوذش را کرد. من راحت ترم سرد و غمگین و بی مسئولیت. من راحت ترم تنها. من راحت ترم با آرزو هایم تا واقعیت هایم. من راحت ترم با فکر کردن تا عمل کردن. من راحت ترم با سیگار تا هوا.

    نمی دانم تا کی… انگار که هجده سال زندگی کردم و حالا قرار است تا آخر عمر در خاطره ی آن هجده سال زندگی کنم.

    هنوز فلش بک می زنم. هنوز فقط فلش بک ها برایم اشک می آورد. زندگی امروز من برایم حسی ندارد. من یک مازوخیست ذهنی ام. یک پسیمیست. من یک بیمار روانی ام و به درمان روانی اعتقادی ندارم. می شود یکی من را بردارد و ببرد پیش یک روانشناس؟ می شود؟


  3. شصت و نه میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه

    نوشته شده در ۸ شهریور ۱۳۹۴, ساعت ۲۳:۵۵

    امشب تو اوج خودمم. توی خود خود اوج.

    می دونی چند وقت بود ماه رو ندیده بودم؟

    می دونی چند وقت بود عود روشن نکرده بودم؟

    می دونی چند وقت بود بلکفیلد گوش نداده بودم؟

    می دونی چند وقت بود خودم نبودم؟

    کاش می شد برگشت. کاش می شد برگشت به لا به لای پست های این بلاگ.

    If you knew the man I used to be

    Please hold me under the sea

    Or scratch my arms till they bleed

    Save me, will you help me to feel the glow?

    [Blackfield – Glow]

    چه شبیه. چه شبی.

    دراز می کشم و نفس می کشم.

    مهم نیست کجام. کجای راهم.

    مهم نیست قراره کلی درد بکشم.

    چون من لذت می برم ازش.

    از درد نه. از حس درد.

    از اینکه یه بطری در بسته باشم توی دریا.

    امشب منم و ماه.

    شصت و نه میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه آدم دیگه سیاهی لشکرن.

    یهو ساسان مسج میده فردا جلسه نداریم.

    حالا تا صبح می تونم شناور باشم. توی دنیای غیر واقعیم. توی دنیایی که تو ذهن من بوده همیشه.

    آدم بودن به من نیومده.

    پ.ن. مهم نیست جمعیت جهان پقدره