1. شصت و نه میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه

    نوشته شده در ۸ شهریور ۱۳۹۴, ساعت ۲۳:۵۵

    امشب تو اوج خودمم. توی خود خود اوج.

    می دونی چند وقت بود ماه رو ندیده بودم؟

    می دونی چند وقت بود عود روشن نکرده بودم؟

    می دونی چند وقت بود بلکفیلد گوش نداده بودم؟

    می دونی چند وقت بود خودم نبودم؟

    کاش می شد برگشت. کاش می شد برگشت به لا به لای پست های این بلاگ.

    If you knew the man I used to be

    Please hold me under the sea

    Or scratch my arms till they bleed

    Save me, will you help me to feel the glow?

    [Blackfield – Glow]

    چه شبیه. چه شبی.

    دراز می کشم و نفس می کشم.

    مهم نیست کجام. کجای راهم.

    مهم نیست قراره کلی درد بکشم.

    چون من لذت می برم ازش.

    از درد نه. از حس درد.

    از اینکه یه بطری در بسته باشم توی دریا.

    امشب منم و ماه.

    شصت و نه میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه آدم دیگه سیاهی لشکرن.

    یهو ساسان مسج میده فردا جلسه نداریم.

    حالا تا صبح می تونم شناور باشم. توی دنیای غیر واقعیم. توی دنیایی که تو ذهن من بوده همیشه.

    آدم بودن به من نیومده.

    پ.ن. مهم نیست جمعیت جهان پقدره


  2. مرگ دوره، راه سخته

    نوشته شده در ۸ خرداد ۱۳۹۴, ساعت ۱۷:۴۳

    20150328_2194 L

     

    یادم رفته بود هنوز یه جایی هست بشه توش حرف زد واقعا.

    اینستا که شده مزخرف بازار. یه سری آدمن که نخونده و ندیده میان لایک می کنن و می رن.

    ته تهش ۱۰ نفر ببینن و بخونن.

    داره بارون میاد. بارون خوبیه. هوا زرده. خیلی زرد.

    و پشت این ابرا…

    حتما خدایی هست

    یا حداقل بوده قبلا

    حسی دارم همیش

    حس سقوط

    هر وقت چشامو می بندم این حسو دارم

    حس بی وزنی

    خیلی وقته

    یکی دو ماه

    و الان چند روزه حس جدیدی دارم.

    حس لحظه ی برخورد

    دقیقا خود لحظه. هر دفه چشامو می بندم صداشو می شنوم. حس ایستادن ناگهانی از میلیون ها سرعت

    و هر لحظه هزار بار می خورم زمین

    هزار بار

    نمی دونم چرا

    شایدم می دونم چرا

    تحملم کم شده

    نه. 

    مشکلات عوض شدن.

    زندگی!

    زندگی مشکل جدید منه.

    کلیت قضیه مشکل منه

    کلیتش

    حالا چه همشو توی یه خط بگم

    چه هی خط عوض کنم

    که هی فرار کنم

    از خط قبلیم

    از هر چی که نوشتم

    اما واقعیت عوض نمیشه

    واقعیت واحده

    و مرگ دوره

    خیلی دور

    راه هم سخته

     


  3. من خودم یادم نیست

    نوشته شده در ۱۲ اسفند ۱۳۹۳, ساعت ۱۱:۴۸

    نمی دونم تا کی باید خودمو قایم کنم. تا کی باید یادم بره کی بودم، کی هستم. من نمی تونم این سایکو رو بذارم توی زندون. سایکو اگه افسرده شه دیگه بد میشه. من از طناب بدم میاد. طنابی که الان بستم دور خودم. خودمو کشتم و تاکسی درمی کردم در پوزیشن انسان! انسان بودن. گور بابای انسان بودن. بیا بگو من هدفی ندارم. بگو من هیچی ام. بگو فلانی رو ببین چقدر تلاش می کنه. فلانی… فلانی… فلانی…
    هیچ وقت جراتشو نداشتم ساکمو جمع کنم برم. اگه اهل رفتن بودم نمی گفتم نه پول ندارم، نه فلان ندارم، نه نمیشه. آدمی که بخواد بره دلیل نمی خواد. حاضره بره و بمیره اما نمونه. اما من دلشو ندارم. من طاقتشو ندارم. اما نمیشه موند که. نمیشه. پس می مونم و می میرم. می مونم و ماسک می کشم رو خودم. ماسکی که خیلی وقته رومه. بو گند پلاستیک داره خفه م می کنه. من از لای سوراخ های این ماسک نفس می کشم. اینجا، هوا تنگه. اینجا دلم تنگه. اینجا، توی خودم، غریبم.

    Some day
    You will find a better place to stay
    You'll never need to feel this way again
    Again, again
    [Blackfield]